باران کویر

مثل ساحل ارام باش تا مثل دریا برایت طغیان  کند



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پدر تنها قهرمان بود

عشــق ؛ تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد .... 

بالاترین نــقطه ى زمین شــانه های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم ؛ خواهر و برادر های خودم بودند ... 

تنــها دردم ؛ زانو های زخمـی ام بودند .... 

تنـها چیزی که میشکست ؛ اسباب بـازی هایم بـود .... 

و معنای خداحافـظ ؛ تا فردا بود

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391ساعت | 18:30 توسط mastaneh | نظرات (2)

 

 
نمی توانم ؛
یک کلمه به ذهنم می رسد
” تـــــــو ”
تمام شد این هم نوشته ی امروز !

دلگرم کدامین امیدم . . .
که در انتظار باز گشت تــــوام؟
رفتی که با بهار باز آیی . . .
ولی افســوس !
خـــــزان آمد و . . .
رفـــت و . . .
تو نیــــامدی !

همه گویند که : تو عاشق اویی
گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
نکند راست بگویند ؟

مــَـن بـی تــو
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــــرد؟
اصـــلا”
یــــادت هَستـــ
کــِــه نیستــَـمــ …؟

بگو کجا پنهان شده ای
که در قهوه ای سرکشیده ام هم
فالگیر پیدایت نمیکند . . .

یک استکان چای داغ مهمان منی
کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات
نوش جان!
چای وفاداری من همیشه تازه دم است . . .

باران می بارد، بدون چتر زیر باران قدم می زنم . . .
در زیر باران اشک می ریزم
تا تو نبینی
اشک هایی را که در پس غرورم سالها نریخته ام.

مَـــن سَــرمــ را بــالا میگیـــرمــ !
چــــونــ بــــازی را بِــه کســی بــــــاختـــمــ کِــــه بـــا خیــــانـت بـُـــرده بــــود

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391ساعت | 17:51 توسط mastaneh | نظرات (1)


با هیچ کدام از اذان هایم
روزه ی سکوتت را نشکستی...!!
پس کی افطار می کنی؟!
به هنگام غروب چشم هایم؟!
یا زمانی که خورشید عمرم
به مغرب نزدیک شد؟!! 

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391ساعت | 17:29 توسط mastaneh | نظرات (8)


مرا به تختم ببندید...
سیـــــــــگـاری روشن کنیـــد و تَنــــــهایـم بگــذاریـد ...
هَـــر چــه نـــالیــدَم و 
فـــــــریــــــــــــــــاد زدم 
بـــه ســــراغــم نـیــــــایـید ...
مَـــــن دارم او را تـــــــرک می کـــنـم ...!!!

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391ساعت | 17:21 توسط mastaneh | نظرات (1)

زلال که باشی 

سنگهای کف رود خانه ات را 

میبینند بر میدارند 

ونشانه میروند درست بشوی 

خودت

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391ساعت | 14:53 توسط mastaneh | نظرات (3)

از خدا پرسیدم چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟؟ 

گفت: 

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر 

بدون ترس برای اینده اماده شو  

ایمان را نگه دارو و ترس را به گوشه ایی انداز  

شک هایت را باور نکن  

و هیچ گاه به باورهایت شک نکن  

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانی که 

 خدا با توست

نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390ساعت | 18:08 توسط mastaneh | نظرات (7)

تا کجای غصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟؟ 

تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟؟؟؟ 

تا بکی با ضربه های درد باید رام شد؟؟؟ 

بحر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟؟؟؟ 

خسته ام از زندگی با غصه های بیشمار!!!!! 

از طرف او !!!!

نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390ساعت | 17:58 توسط mastaneh | نظرات (1)

ماندم در گوچه های بی کسی  

سنگ قبرم را نمیسازد کسی  

مردمو خاکسترم  را باد برد  

بهترین یارم مرا از یاد برد

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390ساعت | 16:46 توسط mastaneh | نظرات (4)

مردم می میرند به همین سادگی
و توهرگز نمیتوانی باور کنی کسی را که دوست داری یک روز از دست میدهی، ...
برای همین است که من خودخواهی میکنم و دوست دارم زودتر از تو بمیرم،...
به کسی نگویید اما من از تنها ماندن میترسم...!!!

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1390ساعت | 15:03 توسط mastaneh | نظرات (4)

وقتی که دل تنها کالاییست که خدا شکسته ان را میخرد  

پس چرا من به دست کسی که دلم را شکسته  بوسه نزنم؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390ساعت | 11:58 توسط mastaneh | نظرات (7)

  1    2    3  >>