باران کویر

مثل ساحل ارام باش تا مثل دریا برایت طغیان  کند



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وقتی که دل تنها کالاییست که خدا شکسته ان را میخرد  

پس چرا من به دست کسی که دلم را شکسته  بوسه نزنم؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390ساعت 11:58 توسط mastaneh نظرات (1)|

خدایا  

در قرانت جای سوره ای بنام  عشق خالیست که اینگونه اغاز شود: 

وقسم به روزی که قلبت را میشکنند وجز خدایت مرحمی نخواهی یافت...

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390ساعت 11:53 توسط mastaneh نظرات (1)|

وفا دار تر از خدا سراغ ندارم  

شاید به رسم همین وفاداریست تو را به او  

میسپارم

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390ساعت 15:48 توسط mastaneh نظرات (3)|

امروز فراموشت میکنم!

رویای بوسیدنت را

امروز باید فراموش کنم.

دوستت دارم هنوز!

حتی بیشتر از دیروز

اما مجبورم فراموشت کنم.

از امروز رویای با تو بودن را

کنار میگذارم!

همان رویایی که

من شهرزاد مغرور و سرد بودمو

تو عاشق و دل خسته!

ولی این فقط یک رویا بود.

تمام ابرهای غم

بر سر من سایه انداختند

ولی امروز فراموشت میکنم!

برای اینکه زندگی کنی.

از امروز یاد نگاه گرم تو

نخواهم افتاد

در خواب لبانت را نمی بوسم

و هیچ وقت دوستت دارم را

نمیگویم

اری  ای مونس تنهایی من

میگذرم از تو 

اما من اینو نمیخواستم  

.

(Only for u)

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390ساعت 15:29 توسط mastaneh نظرات (1)|

وقتی که باز صدای اب

میپیچه توی کوچه ها

پر میشه از عطر گلا

انگار تموم دنیا

میشکفه غنچه ی گلی

در ارزوی زندگی

براش همین کافیه که

بهش بگن تو خوشگلی

نگاه گل به اسمون

یه دم کنارش ننشست

به بوته خار دم دست

یه لحظه دل نبست

یه روز یکی دید گل رو

خواست بچینه تاج سرو

تیزی خارهارو که دید

عقلش بهش گفت که نرو

گله به خار گفت که چرا

نمیشی از من تو جدا

برو میخوام تنها باشم

تو خیلی زشتی بخدا

یه صبح سرد خیلی زود

بوته ی خار اونجا نبود

با همه ی عشقی که داش

با دلی که شکسته بود

چشمای گل یه وقت دید

که دستی اونو از شا خه چید

نگاه گل هرجا که گشت

بوته ی خایرو ندید

چـــــــــــــــــــــــی شد چرا این شاهی بسر امد؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 21:34 توسط mastaneh نظرات (8)|

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا

جان من سنگ دلی ,دل به تو دادن غلط است

رفتن اولاست ز گوی تو ستادن غلط است

تو نه انی که غم عاشق زارت باشم

دیگری جز تو مرا این همه ازار نکرد

انچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد

بشو پندو مکن قصد دل ازرده ی خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش 

... 

...

دل من دیگه خطا نکن

با غریبه ها وفا نکن

زندگی رو باختی دل من

مردم و شناختی دل من

بشنو خون میشی

دشت بخته توکویر میشه

مرغ ارزو اسیر میشه

روبه روت سراب

پشت سر خراب

ساکت و صبوری  دل من

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 18:18 توسط mastaneh نظرات (1)|

دستت را به من بده از اتش بگذریم 

 انها که سوختند همه تنها بودند 

زرتشت

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390ساعت 18:09 توسط mastaneh نظرات (10)|

در سرزمینی که نتوان مردانه زیست  

مردانه مردن زندگیست  

کوروش کبیر

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390ساعت 17:43 توسط mastaneh نظرات (2)|

 

مستانه جون تفلدت مبارک 

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390ساعت 14:56 توسط mastaneh نظرات (5)|

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کردو دل زدستانم ربود 
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر 1390ساعت 17:00 توسط mastaneh نظرات (5)|

سلام دوستای خوبم. خوبین؟ من که حسابی خوبم . الان دوس دارم حیغ بزنم . حرف نمی تونم بزنم . صدام در نمیاد . فک میکنم الان یکی ازم یه چی بپرسه بزنم زیر...(بقیشو نمیگ فکرای بد میکنن)

میدونید چرا؟؟ اگه گفتین!!!

قـــــــــــــــــــــــــبول شدم قـــــــــــــــــــــــــبول شدم

چی قبول شدم؟

ااااااا نمی دونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای بابا خوب دانشگاه قبول شدم دیگه.

میخوام بشم خانوم مهنس مستانه.

مهنس فناوری اطلاعات

(جون مستان شما تونستین تو 19 سالگی اطلاعاتی بشین؟؟؟؟ یادتون باشه اذیتم کردین لو میدمتون )

خیلی خوشحالم خیلی خیلی خیلی

خدا جونم دوســــــــــت دارم خیلی زیاد

همش کمک خدا جونم بود

اخه من که درس نخوندم


این شعرو هم یه جا شنیدم قشنگ بود خوشم اومد اگه دوس دارین بقیشو بشنوین برین یه این وب

http://www.sound-of-love-1389.blogfa.com/


دل تنهاتو به دست گله نسپار * تو منو داری عزیزم منو اینبار

دوس دارم حس کنی تو ترانه هامی *تنها نیستس تو مث نفس باهامی


نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1390ساعت 08:32 توسط mastaneh نظرات (20)|

 بهم میگن ساده نباش دوست نداره

 میگن  دس  تو دس  غریبه ها  میزاره

 بهم  میگن  که  تو منو  بازیچه  کردی

 میگن  یه روزی  میریو بر نمی گردی


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1390ساعت 07:58 توسط mastaneh نظرات (0)|

برایت آرزومندم که عاشق شوی...واگرهستی....کسی هم به توعشق ورزد... اگراینگونه نیست....تنهاییت کوتاه باشد....وپس ازتنهاییت ، نفرت ازکسی نیابی...آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...امااگرپیش آمد....بدانی چگونه دورازناامیدی زندگی کنی....

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1390ساعت 07:55 توسط mastaneh نظرات (0)|

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت : عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390ساعت 00:18 توسط mastaneh نظرات (12)|

دلم تنگ است دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من

پاییز طولانی است !!

نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390ساعت 04:12 توسط mastaneh نظرات (2)|

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390ساعت 04:11 توسط mastaneh نظرات (10)|

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390ساعت 01:21 توسط mastaneh نظرات (3)|

هـــی روزگـــار لعنـتــــــی

یه بار به ساز من برقص

یه بار بــزار رهــــــابشــم

از شر این طلسم نـــرم

بــرای اخـــریــن دفعـــه

دستامو محکم تــو بگیر

بدش برو به روت نیار

که من شدم یک شبه پیر

من که دلم راضی نشد

بــــگم خــــدا نگــه دار

فقط بهت میگــم گـلــم

باز به امیــــد دیــــدار

هــــــی روزگــــــار لعنتــی

یه بار به ساز مـن برقص

یه بار بــزار رهــــــابشــم

از شر این طلســــم نـرم

چــــرا همیشـــه با دلـــــم

این جوری  بد تا میکنی

یه روز خوش رو میبینم

اشکمـــــــو دریــا میکنی

منم که قصــر قصمـــو

میون چشمات میدیدم

چه سخته باورش ولی

به خط اخر رسیدم

برو فکر من نباش

به فکر این چشمای خیس

حق من این نبود ولی

گلایم از دست تو نیست

 

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد 1390ساعت 03:05 توسط mastaneh نظرات (4)|

گفتم خدایا از همه دلگیرم

گفت : حتی از من؟

گفتم نگران روزیم

گفت : آن با من!

گفتم خیلی تنهایم

گفت : تنها ترازمن؟

گفتم درون قلبم خالیست

گفت: پرش کن از عشق من!

گفتم دست نیاز دارم

گفت : بگیر دست من!

گفتم از تو خیلی دورم

گفت : من از تو نه!

گفتم آخرچگونه آرام گیرم؟

گفت : با یاد من!

گفتم با این همه مشکل چه کنم

گفت : توکل بر من!

گفتم هیچکس کنارم نمانده

گفت: بجز من!

گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من

گفت:من از تو هستم تو از من!!

خدا جونم ممنونم ازت ,خیلی خوبی

 

نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1390ساعت 23:11 توسط mastaneh نظرات (8)|

شکایت عشق ندیدی

چشمهایم زیر پایت

جان سپرد

...

...

آخر گلویم

 از صدای

 های هایت

 جان سپرد

...

...

آخر نفهمیدی

 صدایم بغض سنگینی

به دوشش بود

 اما از جفایت

 جان سپرد

...

...

 آخر نترسیدی بگوید

 عاشقی !

نفرین به آیینت

 که از چشمان جادویت

خدایت جان سپرد

...

...

آخر نمی دانی و می دانم

 که می دانم نمی دانی

 که دل در خواهش

 آن انزوایت جان سپرد

...

...

آخر چقدر عزلت نشینی

 از برای یار

 دلگیر است

...

...

 بخوان شعرم

که شعرم در هوایت

 جان سپرد آخر ..

نوشته شده در شنبه 1 مرداد 1390ساعت 02:14 توسط mastaneh نظرات (9)|

میگفتی دوسم داری به تعداد قطره های بارونی که رو صورتت میریزه منم دوست دارم بدونه توجه به چتری که روی سرت داری

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 19:58 توسط mastaneh نظرات (7)|

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟

اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟

خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی

اجازه هست خیال کنم بازم میای می بینمت

بااون چشمای مهربون دوباره چشمک میزنی

طپش طپش باچشمکت غزل بگم برای تو

بااتکا به عشق تو تو زندگی برم جلو

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 19:52 توسط mastaneh نظرات (0)|

اسمون به ماه میگه عشق یعنی چی ؟

ماه میگه : بودن در اغوشه تو .

ماه میگه :تو بگو عشق یعنی چی؟

آسمون میگه :انتظار دیدن تو.

من ماهم اسمون من کجایی پس؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 18:18 توسط mastaneh نظرات (3)|

 ای انکه طلب کار خدایی به خدا!

از خدا بطلب کز تو خدا نیست جدا

اول به خدا بعد به خدایی خدا

آن وقت اقرار نمایی به خدایی خدا

به خدا فقط خدا

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 17:38 توسط mastaneh نظرات (1)|

دارم از غصه میمیرم

خدا کاری بکن این بار

که دستای ظریفش رو

تو دستام حس کنم یک بار

خدا کاری بکن این بار

خدای مهربون من

زبونم بند اومد ای وای

کجا رفت اون همزبون من

خدا کاری بکن مردم

خدا اونم دلش تنگه

اگه میگه مهم نیستم

با حسش داره می جنگه

اکه میگه تو فکرم نیس

میخواد بیشتر پیشش باشم

درسته اون ولم کرده

دلیل اشک چشماشم

خدا کاری بکن اون رفت

ازت می خوام که بر گرده

این بار قدرشو می دونم

اگر چه اون  ولم کرده

خدا بگو که بر گرده

خدا بگو که بر گرده

خدا کاری بکن زود باش

خدا اون دیگه تنها نیست

خدا بهش بگو مردم

چرا عین خیالش نیست

خدای مهربون من

دلت  میاد که  تنهاشم

بره عشقم تک و تنها

تا کی دلواپسش باشم

خدا کاری بکن زود باش

خدا صبرم  همونقدر بود

بگو حرقاشو بخشیدم

بگو گنجایشم کم بود

بگو تقصیره من بوده

بگو حق داره  میدونم

بگو به فکر جبرانه

بگو قدرش رو می دونم

بگو دیگه غرورش مرد

میخواد پیش تو برگرد

بگو سختی این روزا

منو از راه به در کرده

خجالت میکشم از اون

بگو چیزی نگه اونم

خدا پا در میونی کن

شاید اونم خوشش اومد 

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 17:35 توسط mastaneh نظرات (1)|

روزگاریست همه عرض  بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری  می پوشند

گرگ هایی که لباس  پدری می پوشتد

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 06:28 توسط mastaneh نظرات (1)|

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم :

به خاطر هیچ کس!

پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم :

بخاطر هیچ چیز!

پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:

بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 06:16 توسط mastaneh نظرات (0)|

شیشه ای می شکند

یک نفر می پرسد

چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید

شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد

باد سرد وحشی

مثل یک کودک شیطان آمد

شیشه ی پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم

مثل آن شیشه ی مغرور شکست،

عابری خنده کنان می آمد

تکه ای از آن را برمی داشت

مرهمی بر دل تنگم می شد

اما امشب دیدم

هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید

از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من

از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما،

هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید

چرا؟

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390ساعت 05:35 توسط mastaneh نظرات (0)|

آزاد شو از بند خویش

زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگی ست

تاخیر را باور نکن


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1390ساعت 18:04 توسط mastaneh نظرات (1)|

عز و التماس تــــــــــــو

 کار داده دستــــــــــــم

داره باورم میشـــــــــه

دلتـــــــــو شکســـــــتم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1390ساعت 17:50 توسط mastaneh نظرات (1)|